وقوف به تنها تجربیات و احساساتِ به ظاهر منفیِ خودمون (و نه دیگران) (میتونه عامل projrction هم باشه).
ما در طول زندگیمون احساسات مختلفی رو تجربه میکنیم. خب بخشی از این احساسات شامل غم، نگرانی، اضطراب، خود کوچک بینی و … میشن که خیلی تجربهشون خوشایند نیست. تا این جای توضیح، موضوع کاملا مشخصه اما از اونجایی نامشخص میشه که فراموش میکنیم وقوف ما بر احساسات و احوالات دیگری توام با نقص و نادیدگی و محدودیته. فراموش میکنیم که خوشایند بودن دیگری عاملش نقصی در اشراف من بر احوالات دیگری است. کم بینی است.
بنابر یافتههای اکمن، انسان هفت احساس پایه داره که با سایر حیوانات هم میشه گفت مشترکه. ترس (Fear)، تعجب (Surprise)، خشم (Anger)، تحقیر (Contempt)، شادی (Joy)، غم (Sadness) و انزجار (Disgust). 5 تا از این احساسات منفین و یکی خنثی و یکی مثبت.
با همین یافته میشه فهمید که بخش زیادی از احوالاتی که در طول زندگی تجربه میکنیم مثبت و باب میل و پسند ما نیستن. شاید پیشتر این احساسات به بقای ما کمک میکردن (که قطعا بقاشون حاکی از این موضوعه) اما خب الان خیلی به کارمون نمیاد. این احساسات اساسشون تغییری نکرده. ما بیشتر متضمن ناراحت بودن و حال بدیم تا حال خوب.
حالا از اونجایی که تنها به احوالات و احساسات خودمون وقوف داریم و نه احوالات و احساسات دیگران و از اونجایی که وقوف ما به این احساسات میتونن جنبه های منفی زیادی داشته باشن، دوست داشتن دیگران راحت تر و خوشایند تر از دوست داشتن خودمون میشه.
چرا؟ چون ما تجربه های منفی دیگران رو تجربه نمیکنیم، که همین عاملی بر کنارهگیری و دوری از دیگری باشه.
نمیدونم میشه کسی رو دوست داشت که کارش دائم خوندن روضهی غم توی گوشِت اونم از فاصله نزدیک باشه؟
ما بیشتر با احوال خوب و خوش اونها مواجه میشیم و همین دلیلیه بر راحتتر پذیرفتن دیگران تا خودمون. چطور میتونم خودم رو که بیشتر احساس ناخوشیندی رو ازش دریافت میکنه دوست داشته باشم؟ جواب دارم، نمیگم 🙂
حالا چرا بیشتر حال خوش دیگران رو میینیم تا حال بد؟ چون ناراحتیمون رو فریاد نمیزنیم. چون همیشه ناراحتی با انزوا و تنهایی و سکوت همراهه و خوشحالی با رقص و پایکوبی و فریاد.
غم و اندوه با سکوت همراهه.
اون عصبانیته که با صدا همراه میشه.
نظرات کاربران