عموما زمانی که یه سوال یا موضوع ذهنم رو مشغول میکنه یه جا مینویسمش تا بعدا سرفرصت بیشتر بهش بپردازم که الان که داشتم یه سری بهشون میزدم چشمم به یه موضوع جالب خورد که باعث شد دوباره بهش فکر کنم. دوست داشتم اینجا هر چند ناقص مطرحش کنم و نظرتون رو جامع و طولانیتر از تمام مواردی که تا الان گفتید بدونم (البته در صورت تمایل).
یادم نیست کی و کجا به این موضوع رسیدم اما الان که دوباره بش فکر کردم دیدم خیلی برام جای سوال و ابهام زیادی داره، گفتم با نوشتن راجعبش اون رو از حیطهی ناشناخته بودن و ابهام به حیطهی تشخیص یا حداقل کنار اومدن بکشم (البته ناگفته نماند که این مسئله میتونه به فیلد کاری که در حال حاظر بهش مشغول یا دل مشغولید مربوط باشه که حالا جلوتر بهش اشاره میکنم).
عنوانی که برای این موضوع انتخاب کردم «در محدودی شناختن» هست.
ما به چه افرادی میگیم آشنا یا نزدیک؟ افرادی که ازشون اطلاعات بیشتری داشته باشیم، که این داشتنِ اطلاعات به واسطهی تعامل ما با اون فرد اتفاق میوفته که هر چه این تعامل بیشتر باشه احساس نزدیکی و آشناییت هم بیشتر میشه. من با شما تا الان درباره موضوعات عمیقی مثل احساسات، خلاصه شدن، سوء تفاهم و … صحبت کردم و این مکاتبه کردن باعث شده شما از من اطلاعاتی رو بدست بیارید و من از شما (کار به این ندارم که این اطلاعات از چه نوع ذهنتی میتونه نشأت بگیره). درواقع میشه گفت ما با هر رفتارمون یه بسته اطلاعاتی ایجاد میکنیم که دیگران میتونن به هر نحوی اون رو برای خودشون باز و با هر ذهنیتی به یه برداشت متفاوتی برسن. مثال کسی که بهت سلام نمیکنه، این سلام نکردن یه بسته اطلاعاتی از خودش به جا گذاشته که ممکنه من اون رو مشغله و درگیری ذهنی اون فرد بدونم و دیگری ناراحتی و دلخوری اون فرد از من.
قبلا دربارهی اینم فکر کردم که هر Act ما فاش کنندهی نوع جهان بینی ماست. ما دائما خودمون رو با رفتارهایی که از خودمون در طول روز نشون میدیم و تعاملی که با دنیا و خودمون و دیگران داریم، در معرض فاش شدن قرار میدیم؛ که این اتفاق صرفا برای دیگران نمیوفته و بخش کثیریش متعلق به خودمونه، با این تعریف که ما گاهی با رفتارهای از پیش تعیین و تعریف نشده، خودمون رو در معرض فاش شدن برای خودمون قرار میدیم. مثال این که گاهی میگیم چرا من این کار رو کردم؟ چرا من این حرف رو زدم؟ چرا این قدر سریع عصبانی شدم؟
پس تا اینجا شد:
هر نوع رفتار و گفتاری = ایجاد شدن بستهی اطلاعاتی
باز شدن و دیدن این بستهی اطلاعاتی = فاش شدن
تعبیر سارتر رو نسبت به این موضوع دوست دارم، اون میگه ما زمانی میتونیم در جهانِ دیگری بیگانه محسوب نشیم که یه همانندسازی اتفاق بیوفته. این همانند سازی دوامش به یه شرط وابستس، اونم ابراز عشقه. زمانی که این ابراز عشق متوقف بشه اونوقته که ما برای دیگری به بیگانه بدل میشیم.
این فاش کردن و فاش شدن همیشه (روی این همیشه تاکید دارم) ما رو آسیب پذیر میکنه. چرا؟ چون ممکنه خواه و ناخواه خودمون یا دیگران از این اطلاعات به شیوهای استفاده کنن که به ضرر ما تموم بشه و هر چه گستره و عمق این اطلاعات و فاش کردنهامون بیشتر باشه ما آسیب پذیرتر میشیم.
این تمایلِ ما به آسیب پذیر شدن در مقابل کسانی که دوستشون داریم خیلی قشنگه. این نشون از اعتماد داره. ما در جایی امکان آسیپ پذیری رو ایجاد میکنیم که خودمون و دیگری رو در حالهای از اعتماد ببنیم با این تعبیر که مطمئن بشیم آسیب پذیرتر شدنها در آخر کار دستمون نده. میدونیم همیشه اینطور نمیمونه، گاهی اعتمادمون سلب میشه و آسیبی که انتظارش رو نداشتیم اتفاق میوفته. هر چه این ابراز شدنها بیشتر و عمیقتر باشه، زخمی که میبینیم هم عمیق و دردناکتره. مثل شکسته شدن عشق. مثل پس زده شدن یک فرد توسط خانواده.
حالا سوالات اینان:
چطور میشه تشخیص داد تا چه اندازه باید خودمون رو برای دیگری ابزار کنیم؟
چطور میشه فهمید تا چه اندازه باید یک فرد رو بشناسیم؟
چرا باید تا این اندازه یک فرد رو بشناسیم؟
تا کجا میشه یک فرد رو شناخت؟
جایی هست که شناختن و شناخته شدن متوقف بشه؟ به اتمام برسه؟
جایی هست که نخوایم بیشتر از اون بشناسیم و بشناسونیم؟
وقتی از دیگری صحبت میکنیم چطور میشه فهمید که ارزش شناخته شدن و شناختن داره؟
میل ما به شناختن یک فرد تا کجا ادامه داره؟ برای چی ادامه داره؟
چه کسی میتونه شایستگی شناخته شدن رو داشته باشه؟
چه کسی میتونه شایستگی شناسوندن رو داشته باشه؟
یا بنابر تعبیر سارتر
میزان همانندسازی ما با دیگری رو چه چیزی تعیین میکنه؟
چرا باید با ابراز عشق کاری کنیم که در جهان دیگری بیگانه نباشیم؟
پینوشت: گفتههای بالا نقل از من در تعامل با یکی از آشنایان بود که پیشِ خود نگه داشته بودم چرا که اکنون دیگر این مضمنون و متن بینمان نیست و فقط بین من است و من.
نظرات کاربران