پس با اجازه استارت توضیح بیشترش رو اونطور که متوجه شدم من میزنم و چیزی از تجربههای زیسته هم به ذهنم رسید که مرتبط باشه یه جا توی متن جاش میدم.
فقط ببخشید، طولانیه.
خیلی از رفتارهایی که ما از خودمون در طول زندگی نشون میدیم خب خودآگاه نیستن و برگرفته از بسیاری کنش و برهم کنشیان که سالیان سال به یه شکلی ایجاد و مدام به اشکال دیگه تکرار میشن حالا اونجایی که شما به نامربوط بودن پی میبری درواقع اون رفتار رو به ساحت خودآگاه کشیدی که نامربوط بودنش مشخص شده.
هر وقت راجع به تنهایی حرف زده میشه اول باید به این فکر کنیم که منظور چه نوع تنهایی هست؟ بین فردی؟ درون فردی؟ اگزیستانسیال یا وجودی؟
در مورد تنهایی وجودی میشه مثال فردی رو زد که مدام در رابطه است و خودش رو نمیتونه از در رابطه با دیگری بودن خلاص کنه، حتی دونستن این قضیه براش اضطراب آوره، این میشه که ناخودآگاه مدام در تلاش برای به رضایت رسوندن دیگران برای ایجاد احساس رضایت در خودشه درواقع وقتی از ترس فرط تنهایی سراغ اآمها بریم با خود اونها مواجه نمیشیم بلکه با چیزی مواجه میشیم که خودمون نیاز داریم و چه خیانتی بالاتر از این در دوستی و عشق که طرفت رو نشناسی و چیزی رو بشناسی که خودت میخوای. این میشه استفادهی ابزاری یا ابزار پنداری. ما با استفادهی ابزاری از دیگران اونها رو تبدیل به ابزاری میکنیم که کارکردشون برامون مهم هست و اون کارکرد فرونشاندن ترس تنهایی هست و این خلاف منش دوستی و عشقه. استفاده ابزاری از دیگران برای سرپوش تنهایی خودش خیلی عریانه، میشه ترس از تنهایی رو درش دید. عشق چیزیه که عاری از نیازه، دیگری را برای خودش دوست داشتنه، دوست داشتن بدون انتظار و توقعه، بدون نیروهای محرک.
سه روش عمدهای که بشر برای غلبه بر اضطراب تنهایی در طول تاریخ به کار میگیره از نظر فروم ایناست.
- آفرینش
- سرمستی
- پیوست
حالا یعنی چی؟
آفرینش مثال کسی میشه که مثلا هنرمند و صنعتگره، کسی که سعی میکنه با محصول و مفهومی که خلق میکنه پیوند برقرار کنه. با اون حس غنایی که با خلق کردن بهش دست میده. هنر میتونه روی تنهایی سرپوش بزاره. آفرینش پتانسیل تسکین تنهایی رو داره. یکی از جنبههای فرزندآوری و بچهدار شدن هم به همین قضیه تکیه میزنه. اما این تسکین کافی و حداعلای ممکن نیست. جهان ناچار به تکرار خودشه، پس یه جوری باید زندگی کرد که بخوایم تا ابد تکراش کنیم. باید کاری کنیم که برآیند زندگیمون رو بخوایم، این رو نیچه میگه. به روز مرگت فکر کن که تنهاییهات رو با چی پر کردی و ببین حسرت میخوری یا مباهات؟
سرمستی اشاره به منشی که فرد فردیت خودش رو از دست میده داره، کسی که من بودنش رو از دست میده که به اشکال مختلف انجام میشه، میتونه شور مذهبی باشه (جوری خودش رو در ارتباط با یک معنای اعلا معنی میکنه که دیگه منیتی براش باقی نمیمونه و فردیتش از بین میره. هر کس باید مرز خودش با جهان خارج رو بشناسه و بهش احترام بگزاره. مثلا عیاشی جنسی و الکل اینا هم جزو سرمستی هستن کلا کارهایی که «من» بودن رو معاف میکنن. این روش اصیل نیست چون از بین رفتنی و موقته.
پیوست هم میشه مثال فردی که با پیوستن به یک مجموعه و باز تعریف خودش در یک کل به دنبال انکار تنهایی باشه از قومیت گرایی بگیرید تا شور هواداری یک تیم فوتبال.
به قول یالوم عشق عاری از نیاز تنها راه غلبه بر تنهایی هست. رشد صحیح اینه که نیاز به دوستاشته شدن در ما تبدیل بشه به نیاز به دوست داشتن. نیاز به دوست داشته شدن یک وضعیت منفعلانه و کودکانه و نابالغه. عشق نابالغ میگه دوستت دارم چون بهت نیاز دارم اما عشق بالغ برعکسه.
عشق منفعل یعنی کنار ایستادن.
عشق فعاله که به دنبال کشف و تابیدنه.
باید به فهم عشق بالغانه رسید.
عشق شیوهی کنار اومدنه.
عشق غیر اصیل یک یگانگی نمادین هست، تلاش برای یکی شدن به صورت نمادین، انگار اگر بیرونش رو درست کنیم دیگه توش مهم نیست. مثل مرد غیرتی و زن تکیه کننده.
اشاره کردن به عشق اصیل کار سختیه. سخته یگانگی در عین فردیت، چطور با «دیگری» یکی شوم اما هنوز «من» باشم.
نظرات کاربران