جهان بدون نظم

“معمولا افراد مشتاقند که محل کارشان را ترک کنند و به خانه برسند و آماده‌اند از اوقات فراغتی که به سختی به دست آورده‌اند استفاده کنند، بیشتر اوقات هیچ نظری در این باره ندارند که می‌خواهند در خانه چه کاری انجام دهند. از قضا در حقیقت لذت بردن از کار، از لذت بردن از اوقات فراغت آسان‌تر است، زیرا مشاغل نیز مانند فعالیت‌های غرقگی اهداف درونی، بازخورد، قوانین و چالش‌هایی دارند که همه‌ی آن‌ها فرد را به درگیر شدن با شغلش، تمرکز کردن و رها کردن خود در آن ترغیب می‌کند. از سوی دیگر اوقات فراغت، ساختار نایافته است و تبدیل آن به چیزی که بتوان از آن لذت برد به کوشش بیشتری نیاز دارد.”

بعد از سال‌ها دوری از گردهمایی‌های مذهبی چند روز گذشته تصمیم گرفتم مجدد این امور را برخلاف گذشته با فاصله (پیش از این نقش پررنگی در برگزاری و ایجاد این گردهمایی‌ها داشتم) تماشا کنم. یکی از موارد لذت بخش برایم نظم در اجرای شرکت‌کنندگان بوده و هست، هماهنگ گام برداشتن‌هایشان، هماهنگ و یک صدا فریاد زدن هایشان، یک ریتم زنجیر به هوا بردن و بر پشت خود زدن‌هایشان، برایم لذت بخش بود، تاب آوری در آن هنگام و با توجه به آن شرایط برایم سهل‌تر بود، پیاده روی‌های طولانی در زیر گرما با وجود جمعیت برایم سهل‌تر شده بود.

فحوای حرفم از دو متن فوق «لذت بخش بودن نظم» است، این که چرا ما انسان‌ها خواهان نظم هستیم و چرا نظم برای‌مان لذت بخش است؟ چرا پذیرش ابهام اینقدر سخت و غیرقابل تحمل است. خب با توجه به شناخت و فهم اندکم عاملی را که می‌توانم بدان نسبت دهم و وزن و غلظتش را بیش از سایر عاملین می‌دانم چیزی جز شرطی شدن حاصل از فرگشت نیست.

ابهام برای اجدادی که مهم‌ترین کارشان نگاه داشتن بقا بود چیز قابل پذیرشی نبوده، باید از دل جهل و ندانستن چیزی برای دانستن پیدا می‌کردند، فهم این که آیا کسی برایم در این محوطه ناآشنا در حال کمین کردن است یا نه؟ آیا جای مناسبی برای پایه ریزی و ساختن خانه مشغولم یا نه؟ آیا در اینجا از گزند حیوانات و سیل و … در امانم یا نه؟

 

ابهام به بقا کمکی نمی‌کند، من با شناخت و آگاهی از احتمالات بار ابهامی که قاتل بقای من است را کم می‌کنم، ابهام چیزی جز دیتای بی‌نظم و بی‌ساختار نیست، نظم بخشی به این دیتا و ایجاد چند سناریو برای یک پدیده احتمالاتِ رخ دادِ آن پدیده را ایجاد می‌کند این گونه است که به مرور در وادی مطلع بودن و اطلاع داشتن قدم برمی‌دارید. برای فهم بهتر این موضوع دو مثال می‌اورم:

یکی از پدیده‌هایی که این روزها (پس از گذشت 12 روز جنگ ایران و اسرائیل و اعلام آتش بس) حرف زیادی از آن به میان می‌آید، موضوع تعدیل است، کاری که گریبان بسیاری از کارکنان شرکت‌های خصوصی را گرفت، علی بابا، کارنامه و بسیاری از شرکت‌های دیگر. موضوع را از دید یکی از کارکنان یکی از این شرکت‌هایی که احتمال تعدیل در آن وجود دارد مطرح می‌کنم. ابهام از آنجایی در فکر من موج می‌زند که نمی‌دانم آیا قرار است تعدیل شوم، یا قرار است مرخصی اجباری بگیرم، یا این که به کار خود مانند گذشته ادامه دهم اما با میزان عایدی کمتر و … تمام این موارد احتمال است. در اینجا من به این وضعیتِ مبهم (چگونگی وضعیتم پس از جنگ) با ایجاد چند سناریو احتمالِ وقوع بخشیدم. شناخت و اطلاع از این سناریوها به من فرصت و امکان آمادگی می‌دهد، آمادگی برای چه؟ آسیب ندیدن، تضمین بقا.

 

در حال حاضر آتش بس اعلام شده است، اما به عنوان یک شهروند نمی‌دانم که این آتش بس موقت است یا دائمی، اگر موقت است تا کی ادامه خواهد داشت، در صورت رخ داد جنگی دوباره چقدر طول خواهد کشید، با چه حجم و قدرتی دوباره شروع خواهد شد، تاثیرش بر اقتصاد چه خواهد بود و … اینها هم موراد دیگری از نظر بخشی به وضعیتی است که در ابهام به سر می‌برد.

کاری که در دو مثال فوق با ایجاد احتمالات صورت می‌گیرد نظم دهی به چیزی بی‌نظم است. نظم بخشی صرفا در بعد و ساحت عینی و ملموس رخ نمی‌دهد بلکه در ساحت و بعد ذهن هم رخ می‌دهد. خلق معنا شامل نظم دادن به محتواهای ذهن است. به مراد من شیوه‌ی نظم دادن به اطلاعات چیزی است که ما آن را برداشت یا استنباط می‌نامیم، لذا شیوه‌ی برداشت و استنباط ما از دیتا و اطلاعات محیط‌مان را معنای برساخته می‌گویم. هر گاه شنیدید که کسی به براشتش از حرف‌هایتان اشاره می‌کند و می‌گوید: «برداشتم از چیزهایی که گفتی این است و فلان و بهمان»، درواقع منظورش شیوه‌ی نظم بخشی به اطلاعاتی است که شما در اختیارش گذاشتید. برداشت متفاوت هر شخص همان شیوه‌ی متفاوت نظم دادن به اطلاعات است. معنا، نظم دادن به محتواهای ذهن است. وقتی به آسمان می‌نگریم و شکل یا موجودی را می‌بینیم درواقع کاری که انجام می‌دهیم مرتب سازی و نظم دهی به ورودی ذهنمان در هنگام نگاه کردن به آسمان است، وضعیت مبهم و بی‌نظم محیط را منظم کرده‌ام. در جایی شنیدم که «راه تاب آوردن ناملایمات معنا کردنشان است»، ناملایمات چیزی است که آن را ابهام می‌نامم.

شاید معنای زندگی معنا باشد: هدفی واحد، هرچه باشد و از هر کجا آمده باشد چیزی است که به زندگی معنا می‌بخشد. مفهوم دوم کلمه‌ی معنا به بیان نیت یا قصدمندی اشاره دارد و این مفهوم نیز به چگونگی خلق معنا با تبدیل کل زندگی به فعالیت غرقگی (Flow) مربوط است. پیدا کردن هدفی که همه اهداف فرد یا یکپارچه می‌سازد کافی نیست؛ فرد باید همچنین چالش‌های آن را دنبال کند و با آن‌ها مواجه شود. سومین و آخرین شیوه‌ای که زندگی با آن معنا پیدا می‌کند نتیجه ی دو گام قبلی است. زمانی که هدفی با عزم دنبال می‌شود و همه فعالیت‌های گوناگون فرد به تجربه‌ی غرقگی واحد می‌انجامد نتیجه ی آن هماهنگی است که به هشیاری آورده می‌شود.

 

تفاوت هدف و معنا

“اما می‌توان روایت او از مقوله‌ی معنای زندگی را صورت‌بندی کرد. خوب است ابتدا از یالوم و نظر او درباره‌ی معنای زندگی بیاغازییم؛. گروهی کودن شادمان را تصور می‌کنیم که مشغول کارند، در فضایی باز آجر جابه جا می‌کنند. به‌محض آنکه همه‌ی آجرها را در یک گوشه روی هم چیدند، شروع می‌کنند به بردن آجرها در گوشه‌ی دیگر زمین. این کاری بی‌وقفه ادامه می‌یابد، و هر روز سال آن‌ها مشغول همین کارند. یک روز یکی از آن‌ها می‌ایستد و از خود می‌پرسد چه‌کار دارد می‌کند. در شگفت می‌ماند که هدف از جابه‌جایی آجرها چیست و از آن لحظه به بعد دیگر مانند گذشته از کار خود راضی نیست.

من همان کودنم که از چرایی جابه‌جایی آجرها در شگفت مانده است. یالوم این را می‌گوید تا بین معنا و هدف زندگی تفکیک کند. زندگی ممکن است هدفی داشته باشد، اما الزاماً معنا ندارد. در فقراتی که از یالوم آوردم، هدف وجود داشت اما معنایی در کار نبود. در نظر بگیرید شهرداری چند نفر را استخدام می‌کند که در محوطه‌ی مشخصی نهال بکارند، نفر اول زمین را می‌کند، نفر دوم نهال را می‌کارد و نفر سوم آن ناحیه را از خاک پر می‌کند. فرض کنید چند روز، نفر دوم نتواند در محل کار حاضر بشود و باز هم نفر اول زمین را بکند و نفر سوم آن را پر کند. در این حالت هدف وجود دارد، اما معنا نه. در بسیاری از مواقع ما زندگی می‌کنیم و در پی تحقق اهداف روزمره روانه می‌شویم، اما زندگی‌مان چندان معنایی ندارد. در وقتی نیچه گریست یالوم نیز اگرچه یوزف برویر، استاد زیگموند فروید، سرجمع زندگی خوبی دارد، با بحران میانسالی و مسئلهٔ معنا دست‌وپنجه نرم می‌کند.”

مذهب و گذشته

ابهام را تنها از دو طریق می‌شود کاهش داد:

1. با تکیه بر علم و مبتنی بر واقعیت
2. با تکیه بر تخیل و خرافه یا توهم (متافیزیک هم در همین مورد قرار میگیرد)

یکی از راه‌های استفاده از ذهن خیالباقی است: تداعی کردن زنجیره‌ای از رویدادها به شکل تصاویر ذهنی. به خاطر آوردن مستلزم تکمیل هدفی است، موجب خشنودی می‌شود و در هشیاری نظم ایجاد می‌کند. نکته اینجاست که بازی کردن با عقاید و اندیشه بسیار نشاط آور است. علاوه بر فلسفه، پیدایش عقاید علمی جدید نیز حاصل آن خشنودی است که فرد، در نتیجه خلق شیوه‌ی جدید برای توصیف واقعیت به دست می‌آورد.

چیزی که ما آن را مذهب می‌دانیم درواقع قدیمی‌ترین و بلندپروازانه‌ترین کوشش برای ایجاد نظم در هوشیاری بوده است. قدیمی ترین تلاش برای ایجاد و خلق معنا برای موقعیت‌هایی با بیشترین میزانِ ابهام. بنابراین منطقی است که آیین‌های مذهبی از ژرفترین منابع خشنودی باشند. ابهامی که پیش و پس از بودنمان وجود دارد ما را به سمت روایت‌های من درآوردی سوق می‌دهد، ما را به سوی بهشت و جهنم می‌کشاند، به سوی خدا و فرشتگان و شیاطین و اجنه.

ابهام است که ما را به سوی طالع بینی و خرافه پرستی می‌کشاند. خرافات در شرایطی با میزان دیتا و اطلاعات بالا و بدون نظم و ساختار رخ می‌دهد، انگار هر چه این دو مولفه بیشتر شود زمین برای کشتِ خرافات حاصل خیزتر می‌شود.

 

روایت‌سازی یا روایت‌گری

پیش از این به انسجام نداشتن و بی برنامه‌گی ذهن در اوقات فراغت اشاره کردم، اینجا جایی است که صنعت سرگرمی دست روی این احساس ناخوشایند می‌گذارد و با اقداماتش ما را هر چند موقت به وادی نظم می‌کشاند. نگرانی های مربوط به زندگی عشقی، سلامت، سرمایه گذاری، خانواده و شغل همیشه در اطراف توجه شناورند و منتظر زمانی می‌مانند که چیزی مهم و نیازمند تمرکز وجود نداشته باشد. به محض اینکه ذهن آماده استراحت می‌شود، مشکلات بالقوه‌ای که درگوشه و کنار منتظر بودند حمله می‌کنند و کنترل آن را به دست می‌گیرند. صنعت عظیم اوقات فراغت که در چند نسل اخیر به وجود آمده، به منظور کمک به پر کردن اوقات فراغت با تجارب لذت بخش طراحی شده است.

“به همین دلیل است که تلویزیون برای بسیاری از افراد موهبت به حساب می‌آید. اگرچه تماشای تلویزیون با تجربه‌ی مثبت تفاوت زیادی دارد (معمولات افراد هنگام تماشای تلویزیون احساس انفعال، ضعف، تحریک پذیری و غمگینی را گزارش می‌دهند) صفحه‌ی لرزان حداقل به مقدار معینی به هشیاری نظم می‌دهد و موضوعات قابل پیش بینی، شخصیت‌های آشنا و حتی آگهی‌های بازرگانی زائل الگوی محرک اطمینان دهنده‌ای ایجاد می‌کنند. صفحه تلویزیون توجه را به خود به مثابه جنبه‌ی قابل مدیریت و محدود محیط فرا می‌خواند. هنگام یکه ذهن در حالت تعامل با تلویزیون است از نگرانی‌های شخصی حفظ می‌شود. اطلاعاتی که از صفحه تلویزیون می‌گذرد نگرانی‌های ناخوشایند را از ذهن ورد نگه می‌دارد. البته اجتناب از افسردگی با این روش تقریبا اسراف است، زیرا فرد بدون این که بعد از دیدن تلوزیون چیزی پس بگیرد، مقدار زیادی توجه مصرف می‌کند.”

ما گاهی مجذوب و جذب «روایت‌ها» می‌شویم. روایت‌هایی که متعلق به ما نیستند، فیلم دیدن و تماشای چیزی که سهم ما در ایجادِ آن هیچ است (البته نه هر جنبه‌ای از اون) و کلا در لحظه نبودن باعث می‌شود نتوانیم روایت خودمان را از زندگی بسازیم (نمی‌‌شود برکسی که در این موارد ضعف دارد خرده گرفت چرا که در شرایط و دنیای کنونی کار خیلی سختی است). در مورد تماشای فیلم و سریال کاری که درواقع انجام می‌شود زندگی کردن در روایت دیگران است. به میزانی که ما سهم بیشتری در روایت دیگران داشته باشیم، سهم خودمان از روایتِ خودمان از زندگی کمتر و کمتر می‌شود.

در هنگام فیلم دیدن ما روایتِ خودمان رو نمی‌سازیم یا کمتر می‌سازیم چرا که روایتِ شخص یا اشخاص دیگری را دنبال می‌کنیم، دلیل این امر می‌تواند این باشد که از ساختنِ روایتِ رضایت بخش برای زندگی خود ناتوانیم لذا ناچارا روایت دیگری را دنبال می‌کنیم. به دنبال روایتی بهتر از روایت خودمانیم، یا آنقدر روایت ما از دید خودمان ناپسند بوده که با دنبال کردن روایت دیگری، روایت سازی یا مسئولیت روایت سازی را اینگونه دور می‌زنیم.
گاهی دنبال کردن روایتِ دیگران مفید است به شرطی که باعث شود من روایت زندگی خودم را بهتر و زیباتر از قبل روایت کنم. پس ما برای دنبال کردن روایت دیگران باید قصد و منظور داشته باشیم، قصدِ ساختن روایت بهتر از زندگی خودمان.

 

نمی‌دونم شما هم چنین حسی موقع فیلم دیدن دارید یا نه، در حین نگاه کردن فیلم که خب حس و حالم خوبه، یه جا حس هیجان توم غالب میشه یه جا تنفر و کینه و یه جا یه چیز دیگه… بسته به این که داستان فیلم چی باشه و چطور «روایت» (روی این روایت تاکید دارم که بعدا بهش اشاره می‌کنم) بشه.
اما تقریبا در تمام لحظات پایان فیلم یا سریال و … یه حس هیچ کاری نکردن، فیک بودن احساسات و از دست دادن زمان و لحظات رو دارم.

احساس می‌کنم «روایت» کس دیگه‌ای رو زندگی کردم، این باعث شده که از «روایت» زندگی خودم حتی برای مدتی کوتاه محروم بمونم. به عنوان مثال می‌تونستم همون زمان رو صرف روایت ساختن با دوستم، قدم زدن توی این هوای پر حشره 🙂 و … کنم ولی به جاش فیلم دیدم، یه روایت کوتاه و خلاصه شده از هیجانات مثبت و منفی. حس از دست دادن می‌گیرم، حس می‌کنم هم روایت فیلم رو از دست دادم (چون تماما فیلم‌ها و سریال ها یا ناقص روایت می‌شن یا کوتاه روایت میشن یا بدور از واقعیت زندگین).

 

“با وجود این، بیشتر ما به جای استفاده از منابع جسمانی و ذهنی‌مان به منظور تجربه ی غرقگی، هر هفته ساعت‌ها صرف تماشای بازی ورزشکاران مشهور در ورزشگاه‌های بزرگ می‌کنیم. به جای ساختن آهنگ، به سی‌دی‌های بی‌کیفیتی گوش می‌دهیم که آهنگسازان میلیونر آن‌ها را تولید کرده‌اند. به جای خلق اثر هنری، برای تحسین نقاشی‌هایی به نمایشگاه می‌رویم که در حراج قبلی به بالاترین قیمت پیشنهادی خریده شده اند. ما برای عمل کردن طبق عقایدمان خطر نمی‌کنیم، اما هر روز چند ساعت خودمان را مشغول تماشای بازیگرانی می‌کنیم که ادعا می‌کنند در معرض مخاطره قرار دارند و بدین نحو خودمان را در فعالیتی ساختگی معنادار درگیر می‌کنیم.

ما هر سال مجموعا میلیون‌ها سال از هوشیاری انسان را هدر می‌دهیم. انرژی‌ای را می‌توان صرف تمرکز بر اهداف پیچیده و ایجاد بستر رشد لذت بخش کرد، بر سر الگوهایی تحریکی تلف می‌شود که فقط از واقعیت تقلید می‌کند. این کارها انرژی روانی را جذب می‌کند، بی آنکه در عوض نیروی حقیقی ایجاد کند و ما را از آنچه قبلا بودیم خسته‌تر و دلسردتر می‌کند.

تلقی دیگر از روایت گری و روایت سازی، خلق کردن و خلق شده است، در تمامی ابعاد زندگی ما یا مشغول روایت‌سازی هستیم یا روایت گری، یا به خلق کردن مشغولیم یا تجربه‌ی خلق کرده‌ی دیگران، یا فیلم می‌سازیم یا فیلم نگاه می‌کنیم، یا موسیقی می‌سازیم یا موسیقی گوش می‌دهیم، یا کتاب می‌نویسیم یا کتاب می‌خوانیم، یا چیزی را بوجود می‌آوریم یا چیزی که وجود دارد را تجربه می‌کنیم. منفعل به کسی گویند که روایت گری و فعال به کسی گویند که روایت سازی می‌کند. در طول هر شبوز اگر سهم ساختنم کمتر باشد حس و حال رضایت بخشی نخواهم داشت و هر چه سهم ساختنم بیشتر باشد، بیشتر احساس رضایت می‌کنم. بهتر است به یک نسبت مطلوبی از روایت‌گری و روایت‌سازی در زندگی‌مان برسیم. من سهم زیادی از ساختن می‌خواهم اما برای ساختِ بهتر و بزرگتر نیاز به دانشی دارم که تنها از طریق روایت گری بدست می‌آید، تنها از طریق مشاهده و تجربه و آموختن به دست می‌آید، پس هیچگاه نمی‌شود سهم بخشی را صفر کرد و انتظار کارکرد مطلوب بخش دیگر با توجه به سهم بیشترش را داشت.

 

دارو و مواد اعتیار آور

“هوشیار بودن به چه معناست؟ هوشیار بودن درواقع بدین معناست که رویدادهای هوشیارانه‌ی خاص معینی (احساسات، اداکات، افکار، قصدها) در حال رخ دادن است و ما قادریم آن‌ها را در جهت مطلوبمان هدایت کنیم. برعکس، زمانی که خواب می‌بینیم، رویدادهایی مشابه در جریان است، با این حال که به من خبرداده‌اند یکی از اقوامم تصادف کرده و ممکن است بسیار احساس ناراحتی کنم. ممکن است فکر کنم «کاش می‌توانستم کمک کنم». به رغم این واقعیت که من در خواب درک، احساس و فکر می‌کنم و قصدی دارم، نمی‌توانم براساس این فرآیندها کاری انجام دهم (برای مثال، اقدام به قصد بررسی درست بودن خبر) و بنابراین، من هشیار نیستم.

میتوانیم هشیاری را به شکل اطلاعات عمدا نظم داده شده در نظر بگیریم. رویدادهای بیرونی فقط در صورتی برای ما وجود دارند که بر آن‌ها آگاه باشیم. می‌توان قصد‌ها را نیرویی دانست که اطلاعات را به طور منظم در هشیاری نگه می‌دارند.

کودکان خردسال دوست دارند آنقدر دور خودشان بچرخنند تا سرشان گیج برود، دراویش خاورمیانه نیز به همین وسیله (سماع) به حالت خلسه میروند. هر فعالیتی که ادارک ما را از واقعیت تغییر دهد، خشنودکننده است. عاملی که در جذابیت همه انواع داروهای هشیاری افزا، از قارچ های جدویی گرفته تا الکل و جعبه پاندورای دارویهای شیمیایی توهم زای رایج، نقش دارد اما هوشیاری ممکن نیست افزایش پیدا کند؛ همه کاری که می‌توانیم انجام دهیم این ست که محتوای آن را زیر و رو کنیم، این کار به ما این احساس را می‌دهد که به نوعی هشیاری‌مان را افزایش داده‌ایم.

اگر چه الکل و دیگر داروها قابلیت ایجاد تجارب مطلوب را دارند معمولا سطح پیچیدگی‌شان بسیار پایین است. بعضی از اقراد به شدت با این توصیف از نحوه ی تاثیر داروها بر ذهن مخالفت خواهند کرد. به هر حال در ربع قرن گذشته با اطمینان فزاینده‌ای به ما گفته شده است که داروهای مخدر هشیاری افزا هستند و استفاده از آن‌ها خلاقیت را افزایش می‌دهد، اما کنترل فرد بر عملکرد هشیاری را گسترش یا افزایش نمی‌دهد. حال آنکه فرد برای انجام دادن هر کار خلاقانه‌ای باید به چنین کنترلی برسد. بنابراین، اگر چه داروهای روان گردان تجارب ذهنی متنوع‌تر و گسترده‌تری از شرایط حسی عادی فرد ایجاد می‌کند، چنین کاری را بدون افزودن به توانایی ما برای نظم دادن موثر به این تجارب انجام می‌دهد. بسیاری از هنرمندان معاصر، به امید خلق آثار اسرارآمیزی مانند اشعاد کوبلاخان که ظاهرا ساموئل کولریج (Samuel Coleridge) تحت تاثیر تنتور تریاک (Laudanum) سروده است، داروهای توهم زا را تجربه کرده‌اند. اما آن‌ها دیر یا زود متوجه می‌شوند ساخت هر نوع اثر هنری به ذهنی هشیار نیاز دارد. اثری که تحت تاثیر داروهای مخدر خلق شده باشد فاقد پیچیدگی‌ای است که ما از اثر هنری ارزشمند انتظار داریم.

عادت به پرونوگرافی و رابطه جنسی غیر شخصی بر مبنای جذابیت تصاویر و فعالیت‌های مروبط به تولید مثل که به طور ژنتیکی برنامه ریزی شده، گسترش یافته است. آن ها توجه را به صورت طبیعی و لذت بخش جلب و با این کار به بیرون نگه داشتن محتواهای ناخواسته از ذهن کمک می‌کنند. چیزی که این دو فعالیت در نیل به آن شکست می‌خورند ایجاد هر نوع عادت توجهی است که به پیجیدگی بیشتر هشیاری منجر می‌شود. حتی درد نیز بهتر از آشفتگی ای است که در ذهنی نامتمرکز رسوخ می‌کند. آسیب زدن به خود چه به شکل جسمانی چه عاطفی، فرد با مطمئن می‌کند که می‌توان توجه را برچیزی اگرچه دردناک، حداقل قابل کنترل متمرکز ساخت.”

 

ما بعد از رویدادی خوشنودکننده می‌دانیم که تغییر کرده‌ایم، می‌دانیم که خودِ ما رشد کرده است و ما در نتیجه آن رویداد از بعضی جهات پیچیده‌تر شده‌ایم.

 

## هشیاری پیچیده تر؟

سوال این است که چگونه می‌شود هوشیاری پیجیده‌تری داشت و انسان پیچیده‌تری شد؟

در نمودار زیر دو تا از مهم ترین ابعاد تجربه از لحاظ نظری، یعنی چالش ها و مهارت ها، در دو محور نشان داده شده است.

 

نمودار فوق چهار نقطه را در طول زمان نشان می‌دهد. به عنوان مثال زمانی که شروع به بازی تنیس می‌کنید، عملا هیچ مهارتی ندارد و تنها چالشی که با آن روبه روست، رد کردن توپ از تور است، این کار چندان مشکلی نیست، ام ااز آنجا که دشواری با مهارت ابتدایی شما متناسب است احتمالا از انجام دادن آن خشنود خواهید شد. بنابراین در این نقطه شما احتمالا غرقگی را تجربه می‌کنید. با گذر زمان مهارت‌های در حال پیشرفت است و شما دیگر از این کار خسته می‌شود که با ظربه توپ را از تور رد کنید. یا ممکن است با حریف کارآزموده‌تری روبه رو شوید، در این صورت می‌فهمید که برای وی چالش‌هایی به مراتب سخت‌تر از فقط پرت کردن توپ وجود دارد، در این نقطه شما تا حدی به دلیل عملکرد ضعیفتان احساس اضطراب خواهید کرد. ملامت و اضطراب هیچ کدام تجارب مثبتی نیستند، بنابراین تحریک می‌شوید که به حالت غرقگی باز گردید.

درواقع اگر شما دچار ملالت شده اید و بخواهید دوباره در حالت غرقگی باشید، در اصل فقط یک انتخاب دارید: افزایش چالشی که با ان مواجه‌اید (البته انتخاب دیگر می‌تواند کنار گذاشتن تنیس به طور کلی باشد) درواقع با تعیین کردن هدف جدید و دشوارتر برای مثال شکست دادن حریفی که کمی بهتر از شما بازی می‌کند باعث می‌شود دوباره به حالت غرقگی بازگردید.

اگر مضطرب باشید مسیر بازگشت به غرقگی نیازمند افزایش مهارت است. از لحاظ نظری همچنین می‌توانید چالش‌هایی را که با آن‌ها روبه رو هستید را کاهش دهید و بنابراین به حالت غرقگی‌ای بازگردد که در شروع کار داشت. اما در عمل هنگامی که از وجود چالش‌ها آگاه شده باشید، نادیده گرفتن آن ها دشوار می‌شود.

اگر چه هر دو این موقعیت‌ها به یک اندازه خشنودکننده است، از این حیث که موقعیت بالاتر در بین دو خط موازی Flow بسیار پیچیده‌تر است، کاملا با هم تفاوت دارد زیرا چالش‌های بزرگتری را در برمی‌گیرد و مهارت‌های بیشتری را از بازیکن می‌طلبد.

فرد نمی‌تواند از انجام دادن کار یکسان در سطح یکسان به مدت طولانی خشنود شود. ما احساس ملال یا ناکامی می‌کنیم و سپس تمایل به خشنود شدن از خودمان دوباره ما را به سمت بسط دادن مهارت‌ها و اکتشاف فرصت‌های جدید برای به کار بردن آن مهارت‌ها می‌راند. این گونه است که مدام در مسیر پیشرفت گام برمی‌داریم.

در اینجا هشیاری شما پیچیده‌تر شده است، پیچیده‌تر شدن هشیاری تنها از طریق کنترل بر هشیاری اتفاق می‌وفتد. شما دیگر مسائل را بهتر درک می‌کنید، حل می‌کنید، عمیق‌تر می‌نگرید و فکر می‌کنید و عیمق‌تر سخن می‌گوید، شما از سطح فاصله گرفتید و به نگرشی عمیق درباره پدیده‌ها دست پیدا کرده‌اید.

 

 

پی‌نوشت: مطالب خیلی پراکنده طرح شده است، سهم نگاهم در بعضی از بخش‌ها بیش از سایر بخش‌هاست. منبع نقل قول‌هایم کتاب Flow از Mihaly Csikszentmihalyi است.

امتیازدهی به این نوشته:

0 از 0 رای

نظرات کاربران

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *