شب بود، تاریک، هوا بوی باران میداد، درختان برگهایشان را در تیرگی آسمان محو ساخته بودند، همراه با یکی از خیابانهای این شهرِ پُر از هیاهو که آدمیان در آن کَراند و لال، رو به سویی بیانتها قدم میزدم، خیابان خستهتر از آن بود که بتواند آن همه مسیر را با من طی کند، ایستاد،...