هوش و آگاهی (قسمت سوم)

دو قسمت قبلی این موضوع:

 

در نوشته‌ی قبلی به بیانات دنت و گرگ اشاره کردیم حال گفته‌های یوال نوح هراری (Yuval Noah Harari) را برسی می‌کنیم، او در کتاب Homo Deus از هوش و آگاهی می‌نویسد و از امکان و احتمال اهمیت هوش (بیش از آگاهی) سخن می‌گوید، در دنیایی که هوشمندانه عمل کردن کاراتر و اثربخش تر از آگاهانه عمل کردن است، دیگر هیچ برتری برخواسته از آگاهی را نمی‌توانیم تجربه کنیم.

“تلاش ديگر در تقديس برتری انسانی، پذيرفتن اين است که موش‌ها، سگ‌ها و ديگر حيوانات دارای هشياری هستند، اما معتقدند که آن‌ها، بر خلاف انسان‌ها، فاقد خودآگاهی هستند. آن‌‍ها شايد احساس افسردگی، خوشبختی، گرسنگی يا خوشنودی کنند، اما آن ها هيچ درکی از اين ندارند که آن افسردگی يا گرسنگی که آن‌ها حس می‌کنند، به موجودی تعلق دارد که «من» ناميده می‌شود. اين نظريه به همان اندازه که عموميت دارد، مبهم هم هست. بديهی است که وقتی سگی احساس گرسنگی می‌کند، تکه گوشتی فراهم می‌کند و به جای اين که آن را به سگ ديگری بدهد، خودش آن را می‌خورد. مثال اگر سگی، درختی را که سگ‌های همسايه به آن ادرار کرده‌اند، بو بکشد، بلافاصله تشخيص می‌دهد که آيا اين بوی ادرار خود او است يا ادرار سگ خوشروی همسايه است، و يا متعلق به يک سگ غريبه است. سگ‌ها در مقابل بوی خود و بوی سگ‌های ديگر به گونه‌ای بسيار متفاوت واکنش نشان می‌دهند، حال يا به عنوان دوست و يا رقيب. پس معنای اين که آن‌ها فاقد خودآگاهی هستند، چيست؟ يک نسخە‌ی ظريف تر از اين نظريه‌ی می‌گويد که سطوح متفاوتی از خودآگاهی (که به گمانم به دیدگاه دنت اشاره کرده باشد) وجود دارد. اين فقط انسان است که خود را به عنوان يک فرديت پايدار، که دارای گذشته و آينده‌ای است، درک می‌کنند.

حيوانات ديگر در يک زمان حالِ ابدی حضور دارند. حتی اگر به نظر می‌آيد که گذشته را به خاطر می‌آورند و برای آينده برنامه ريزی می‌کنند، در حقيقت فقط به انگيزه‌های زمان حال و اميال لحظه‌ای واکنش نشان می‌دهند. برای مثال، يک سنجاب، که برای غذای زمستان خود مغزيجات پنهان می‌کند، گرسنگی خود از زمستان گذشته را به درستی به خاطر نمی‌آورد، و به آينده هم فکر نمی‌کند. او صرفا از تمایلات لحظه‌ای خود پيروی می‌کند و نسبت به منشأ و هدف اين ميل خود بی‌توجه است. به اين دليل است که حتی سنجاب‌های بسيار جوان، که هنوز زمستانی را پشت سر نگذاشته‌اند، و بنابر اين زمستانی را به خاطر نمی‌آورند، با اين وجود مغزيجات يافته‌ی خود را در فصل تابستان پنهان می‌کنند. اما اين ناروشن است که چرا زبان بايد شرطی ضروری برای آگاهی نسبت به رويدادهای گذشته و آينده باشد. اين حقيقت که انسان‌ها از زبان به اين منظور استفاده می‌کنند، قويا به اثبات رسيده است. انسان‌ها از زبان همچنين برای ابراز حس عشق يا ترس خود استفاده می‌کنند، اما حيوانات ديگر شايد به خوبی عشق و ترس را تجربه کنند، و آن ها را حتی به گونه ای بدون کلام ابراز کنند. انسان ها در حقيقت خودشان اغلب نسبت به گذشته و آينده آگاه هستند، بـدون اين که از کلام استفاده کنند. ما می توانيم، خصوصا در حالت خواب، نسبت به حکايت‌های کاملا غير کالمی آگاه باشيم ــ که سعی می‌کنيم، در حالت بيداری آن‌ها را با کلام بازگو کنيم.

آزمايشات مختلف نشان می‌دهند که حداقل بعضی از حيوانات ـــ از جمله پرندگانی مثل طوطی و کلاغ اسکراب ــ حوادث خاصی را به خاطر می‌آورند و آگاهانه برای احتمالات آينده برنامه ريزی می‌کنند. اما امکان اثبات بدون ابهام اين امر وجود ندارد، زيرا گذشته از اين که يک حيوان تا چه حد رفتار ظريفی از خود نشان دهد، شکاکان همواره می‌توانند ادعا کنند که اين حاصل الگوريتم‌های فاقد هشياری در مغز است، نه نتيجه‌ی تصاوير آگاهانه در ذهن. برای نشان دادن اين مشکل، مورد سانتينو، يـک شـامپانزه‌ی نـر، در باغ وحش فوروويک در سوئد، را در نظر بگيريد. سانتينو برای تخفيف ملالت خود يک سرگرمی هيجان انگيز برای خود تدارک ديد: پرتاب سنگ به بازديد کنندگان باغ وحش. اين، در خود، چندان منحصربه فرد نيست.

شامپانزه های عصبانی اغلب سنگ يا چوب يـا حتی مدفوع خود را پرتاب می‌کنند. امـا سانتينو از قبل جابهجايی خود را برنامه ريزی می‌کرد. در صبح خيلی زود، قبل از اين که باغ وحش بـه روی مراجعه کنندگان باز شود، سانتينو مهمات پرتابی خود را جمع آوری و تلانبار می‌کرد، بدون اين که نشانی از عصبانيت از خود بروز دهد. راهنماها و بازديدکنندگان بعد از مدت کوتاهی پی‌بردند که بايد نسبت به سانتينو محتاط باشند، به خصوص وقتی کـه او در نزديکی توده‌ی سنگ‌ها می‌ايستاد. از اين رو مشکل او برای يافتن هدف بيشتر می‌شد. سانتينو در ماه مه استراتژی جديدی انديشيد. صبح زود پشته ای از کاه از محوطه‌ی خوابش برداشت و در نزديکی ديواری قرار داد که بازديدکنندگان معمولا می‌ايستادند تا به شامپانزه‌ها نگاه کنند. سپس شروع به جمع کردن سنگ کرد و آن ها را در رير پشته‌ی کاه پنهان کرد. حدود يک ساعت بعد، وقتی اولين بازديد کننده از راه می رسيد، سانتينو خونسردی خود را حفظ می‌کرد و هيچ نشانی از رنجيدگی يـا خشونت از خود بروز نمی‌داد. اما درست وقتی کـه قربانيانش در تيررس قرار می‌گرفتند، ناگهان سانتينو سنگ‌ها را بيرون آورده و مردم وحشت زده را، که بـه هر سو می‌دويدند، آماج حمالت خود می‌کرد. او در تابستان توان تسليحاتی خود را افزايش داد و سنگ‌ها را نه فقط زير پشته‌ی کاه بلکه همچنين در تنه‌ی درختان، بناها و هر محل مناسب ديگری پنهان کرد

اما حتی سانتينو هم شکاکين را متقاعد نکرد. چطور می‌توان مطمئن بود که وقتی سانتينو در ساعت ۷ صبح بـه دنبال سنگ‌های مخفی می‌گشت، بـه اين فکر می‌کرد که چقدر سرگرم کننده می‌تواند باشد که در ظهر به بازديد کنندگان سنگ پرتاب کند؟ شايد سانتينو توسط نوعی الگوريتم فاقد هشياری به حرکت در می‌آمد، درست مثل سنجاب جوان، که مغزيجات خود را «برای زمستانی» که هرگز تجربه نکرده بود، پنهان می‌کرد؟ شکاکين با همان شيوه‌ی استدلال ادامه می‌دهند که حمله‌ی يک شامپانزه‌ی نر بـه رقيبی که هفته‌ها قبل به او صدمه زده بود، در واقع يک انتقام جويی در پاسخ به يک حتک حرمت قديمی نيست؟ او فقط نسبت بـه يـک احساس لحظه‌ای خشمگينانه واکنش نشان می‌دهد، که علت آن در فراسوی او است. وقتی يک فيل مادر شيری را می‌بيند که فرزندش را تهديد می‌کند، به طرف شير هجوم می‌برد و زندگی خودش را به خطر می‌اندازد، نه به اين خاطر که به ياد می‌آورد که اين بچه فيل فرزند عزيز خود او است، که طی ماه‌ها او را تحت مراقبت خود قرار داده، بلکه اين واکنش به دنبال يک حس عميق دشمنانه نسبت به شير، صورت می گيرد. و وقتی سگی با بازگشت صاحبش به خانه از شادی بالا و پايين می پرد، مردی را به جا نمی‌آورد که از کودکی اش به او غذا داده و او را نوازش کرده است. سگ فقط آکنده از يک احساس شادی مفرط است.

ما نمی‌توانيم صحت و سقم چنين ادعاهايی را ثابت کنيم، زيرا اين ها روايات گوناگونی از مسئله‌ی ذهن ديگران است. از آنجا که ما با هر الگوريتمی که نيازمند هشياری است آشنايی نداريم، پس هر آنچه را که يک حيوان انجام می‌دهد، می‌‎تواند نتيج‌ی يک الگوريتم فاقد هشياری باشد، نه حاصل خاطرات يا نقشه‌های آگاهانه. پس در خصوص نمونه‌ی سانتينو هم مسئله‌ اصلی همان وجـود شواهد است. معقول‌ترين استدلال برای مورد رفتار سانتينو چه می‌تواند باشد؟ آيا بايد اين طور فرض کنيم که او برای آينده برنامه ريزی می‌کرده است و هر کسی که مخالف است، ملزم می‌شود تا مدارک رد اين فرضيه را ارائه دهد؟ يا معقول‌تر اين خواهد بود که فکر کنيم که شامپانزه به دنبال الگوريتم فاقد هشياری واکنش نشان داده است، و اين که هر آنچه که او آگاهانه احساس می‌کند، به واقع يک ميل مرموز برای قرار دادن سنگ‌ها زير پشته‌ی کاه است؟ و حتی اگر سانتينو گذشته را به خاطر نمی آورد و آينده‌ای را هم تصور نمی‌کند، به اين معنی خواهد بود که او فاقد حس خودآگاهی است؟ با اين همه، ما خودآگاهی را به انسان نسبت می‌دهيم، حتی وقتی که گذشته‌ای را به خاطر نمی‌آورند و در مورد آينده خيال بافی نمی‌کنند. برای مثال، وقتی کودک به طرف يک جاده‌ی شلوغ می‌رود، مادر او برای نجات او می‌شتابد. چرا آنچه را که در باره اين مادر می‌گوييم، نمی‌توانيم در بارە‌ی فيل مادر بگوييم، يعنی اين که، وقتی يک مادر برای نجات کودک در معرض خطر خود می‌شتابد، او نيز اين کار را ناآگاهانه انجام می‌دهد. و اين که او صرفا توسط يک ميل لحظه‌ای واکنش نشان داده است.”

از هانس باهوش (Clever Hans) اغلب به عنوان نمونە‌ی بارزی از نگرش انسانی کردن حيوانات ياد می‌شود (انسان انگاری (Anthropomorphism))، که به حيوانات قابليت‌های بسيار برتر از آن که آن‌ها به واقع از آن برخوردارند نسبت داده می‌شود (که بعدها این خطا، اثر هانس باهوش (clever hans effect) نام گرفت). نکته‌ی آموزنده اينجا درست خالف اين مطلب است. اين داستان نشان می‌دهد که ما معمولا با انسانی کردن حيوانات درک حيوانات را دست کم می‌گيريم و قابليت‌های خودويژە‌ی موجودات ديگر را ناديده می‌گيريم. تا آنجا که به توان رياضی هانس مربوط می‌شود، او يک نابغه نبود. هر بچە‌ی هشت ساله‌ای بسيار بيشتر از اين‌ها می‌داند. اما هانس در تواناييش، برای پی بردن به عواطف و هيجانات حرکتی ـ بدنی ديگران، يک نابغە‌ی واقعی بود. اگر يک شهروند چينی از من سؤال می‌کرد که حاصل ضرب سه و چهار عدد نارنگی چقدر می‌شود، من هرگز قادر نمی‌بودم با پی بردن به عواطف و هيجانات و حرکات بدنی، و مشاهدە‌ی حالات چهرە‌ی او، درست دوازده بار پايم را به زمين بکوبم. هانس باهوش از اين رو از اين توانايی برخوردار بود که اسب‌ها معمولا از طريق حرکات و اشارات بدنی با هم رابطه برقرار می‌کنند. آنچه که در مورد هانس قابل توجه بود، اين بود که از روشی استفاده می‌کرد که می‌توانست، نه تنها هيجانات و احساسات اسب های هم گونە‌ی خود، بلکه انسان‌های نا آشنا را هم کشف کند.

اگر حيوانات تا به اين حد باهوش هستند، پس چرا اسب‌ها انسان‌ها را به گاری نمی‌بندند، چرا موش‌ها روی ما آزمايش انجام نمی‌دهند، يا چرا دلفين‌ها ما را مجبور نمی‌کنند تا از ميان يک حلقه بپريم؟ انسان خردمند قطعا توانايی‌های بی‌همتايی دارد که او را قادر به تسلط بر تمامی حيوانات ديگر می‌کند. پس از مرزبندی بـا ادعاهايی مبنی بر اين که انسان خردمند به يک دنيای کاملا متفاوت با ديگر حيوانات تعلق دارد، يا اين که انسان‌ها دارای يک ذات خودويژه مثل روح يا هشياری هستند، اکنون می‌توانيم به سطح واقعيات نزول کنيم و آن قابليت‌های خاص جسمی و روحی را، که باعث شاخص شدن گونه‌ی ما می‌شود، بررسی کنیم اکثر مطالعات به ابزارسازی و هوشمندی انسان، به عنـوان ويژگی‌های مهم بـرای عروج انسانی استناد می‌کنند. حتی اگر حيوانات ديگر هم ابزارسازی می‌کنند، جای ترديد نيست که انسان‌ها در اين زمينه بسيار فراتر رفته‌اند. اما در خصوص هوشمندی انسان، قضيه تا به آن حد روشن نيست. يک مجاهدت عظيم و گسترده بر پا شد، تا هوشمندی را ارزيابی کند. اما ميان صاحب نظران فاصلە‌ی بسيار زيادی در اين زمينه وجود داشت. ما خوشبختانه ناچار نيستيم پا بر اين ميدان مين بگذاريم، زيرا اهميتی ندارد که هوشمندی را چطور تعريف کنيم. اين کاملا روشن است که نه هوشمندی و نه ابزارسازی، هيچکدام به تنهايی نمی‌توانند دليل مسلط بودن انسان بر جهان باشند. بر اساس اکثر تعاريف از هوشمندی، انسان ها از يک ميليون سال پيش هوشمندترين موجودات و ماهرترين ابزارسازان در ميان ديگر موجودات بودند. اما با اين وجود کماکان موجود ناچيزی بودند و تأثيری اندک بر محيط زيست اطراف خود داشتند. علاوه بر هوشمندی و ابزارسازی، فقدان يـک عامل کليدی، آشکارا خود را نمايان می‌ساخت.

شايد تسلط تدريجی بشر بر سياره، نه به دليل يک عامل کليدی سوم، بلکه به خاطر تکامل بيشتر در هوشمندی و مهارت ابزارسازی باز هم بهتر بوده است؟ اما اين طور به نظر نمی‌رسد، زيرا وقتی به مطالعە‌ی شواهد باستان شناسی می‌پردازيم، رابطە‌ی مستقيمی ميان هوشمندی و قابليت فردی ابزارسازی، از يک طرف، و قدرت يابی کلی گونە‌ی انسان، از طرف ديگر، نمی‌يابيم. بيست هزار سال پيش، يک انسان معمولی شايد از هوشمندی و توانايی ابزارسازی بالاتری نسبت بـه يک انسان معمولی امروزی برخوردار بود. مدارس نوين و کارفرماها شايد گاهی قابليت‌های ما را به آزمايش بگذارند، اما صرف نظر از نتايج بد اين آزمايش‌ها، جامعە‌ی رفاه همواره نيازهای پايه‌ای ما را تأمين می‌کند. در دوران سنگی اين انتخاب طبيعی بود که ما را در هر لحظه و در هر روز آزمايش می‌کرد، و اگر کسی از خيل عظيم اين آزمايشات سرفراز بيرون نمی‌آمد، بلافاصله تنبيه و از صحنه‌ی روزگار پاک می‌شد. اما انسان‌های دوران سنگی، در بيست هزار سال پيش، عليرغم قابليت های فوق العادە‌ی ابزارسازی، و عليرغم داشتن اذهان هشيار و حواس دقيق خود، بسيار ضعيف‌تر از انسان امروزی بودند.”

او در بخش دیگری از کتاب به پیش بینی آینده انسان آگاه و سیستم‌های هوشمند میپردازد و از ارزش هوش فاقد هوشیاری حرف می‌زند: “در گذشته کارهای بسيار زيادی وجود داشت که انسان ها می‌توانستند انجام دهند. اما اکنون ربات‌ها و کامپيوترها به انسان‌ها رسيده‌اند و شايد به زودی در انجام اکثر کارها از آن ها پيشی گيرند. اين حقيقت دارد که کامپيوترها به گونه‌ی بسيار متفاوت از انسان‌ها عمل می‌کنند و محتمل به نظر نمی‌رسد که در آيندە‌ی نزديک انسان گونه شوند. به ويژه، احتمال اين که کامپيوترها در مسير به دست آوردن هشياری باشند و عواطف و احساسات را تجربه کنند، وجود ندارد. طی دهه‌های اخير پيشرفت‌های عظيمی در هوش کامپيوتری به وقوع پيوسته است، اما پيشرفت در زمينە‌ی هشياری کامپيوتری دقيقا صفر بوده است. تا جايی که می‌دانيم، کامپيوترهای کنونی آگاه‌تر از نمونه های اوليە‌ی خود در دهە‌ی ۱۹۵۰ نيستند. اما ما در آستانە‌ی يـک انقلاب مهم هستيم. انسان‌ها در معرض خطر از دست دادن ارزش خود هستند، زيرا هوش (Intelligence) در حال جدا شدن از هشياری (Consciousness) است (وجود هشياری مستلزم وجود احساسات و عواطف است، اما هوش به کارکردهای محاسبه و حل مشکل می پردازد).

هوش بالا تا کنون همواره شانه به شانه با هشياری تحول يافته پيش رفته است. تا پيش از اين فقط موجودات زندە‌ی دارای هشياری بوده‌اند که می‌توانستند از عهدە‌ی وظايفی برآيند، که نيازمند هوش زيادی است، مثل شطرنج بازی کردن، رانندگی کردن، تشخيص بيماری‌ها يا شناسايی تروريست‌ها. اما ما در مسير متحول کردن انواع جديدی از هوش فاقد هشياری (intelligence nonconscious) هستيم که می‌تواند وظايفی را بهتر از انسان ها انجام دهد، زيرا تمام اين وظايف بر پايە‌ی بازشناسی الگوها هستند و الگوريتم‌های فاقد هشياری شايد به زودی، در بازشناسی الگوها، از هشياری انسانی پيشی گيرند. اين سؤال جديدی را با خود به همراه می‌آورد: کداميک از اين دو به واقع مهم هستند؟ هوش يا هشياری؟ تا جايی کـه اين دو مرتبط با هم بـه پيش می‌روند، بحث بر روی ارزش نسبی هر کدام فقط يک وقت گذرانی فلسفی اسـت. اما اين در قرن بيست و يکم به يک مسئلە‌ی سياسی و اقتصادی حاد بدل شده است. و الزام است بدانيم که پاسخ، حداقل بـرای ارتش‌ها و شرکت‌ها، روشن اسـت: هوش الزامی است، اما هشياری اختياری است. ارتش‌ها و شرکت‌ها نمی‌توانند بدون عوامل هوشمند عمل کنند، اما نيازی به هشياری و تجربە‌ی درونی ندارند.

تجربە‌ی آگاهانە‌ی يک رانندە‌ی تاکسی انسانی بی‌نهايت غنی تر از تجربە‌ی يک خودرو بدون راننده است، که مطلقا هيچ احساسی ندارد. رانندە‌ی تاکسی می‌تواند، هنگام رانندگی در خيابان‌های شلوغ سئول، از موسيقی لذت ببرد. او وقتی به ستارگان خيره می‌شود و در اسرار هستی غور می‌کند، شـگفت زده می‌شود. وقتی دختر کوچکش را می بيند که اولين قدم‌ها را برمی‌دارد، چشمانش پـر از اشک می‌شود. اما نظام هيچ کدام از اين توقعات را از يک رانندە‌ی تاکسی ندارد. تمام آنچه که لازم است، اين است که مسافران را به سـريع‌ترين، مطمئن‌ترين و ارزان ترين شکل ممکن از نقطه‌ی آ به نقطە‌ی ب برساند. يک خودرو مستقل به زودی خواهد توانست اين کار را بسيار بهتر از رانندە‌ی انسانی انجام دهد، اگر چه نمی‌تواند از موسيقی لذت ببرد يا از اسرار هستی شگفت زده شود. ما اگر در حقيقت تمام انسان‌ها را منع کنيم تا تاکسی‌ها و خودروها را برانند و انحصار هدايت ترافيک را به الگوريتم‌های کامپيوتری بسپاريم، آنگاه خواهيم توانست تمام وسايل نقليه را به يک شبکە‌ی واحد متصل کنيم و سوانح رانندگی را عمال به صفر برسانيم. يکی از خودروهای آزمايشی بدون رانندە‌ی گوگل در اوت 2۰۱۵ با يک سانحە‌ی رانندگی مواجه شد. وقتی اين خودرو به يک تقاطع رسيد و متوجه شد که يک عابر پياد قصد عبور از تقاطع را دارد، ترمز کرد. لحظه‌ای بعد يک خودرو سدان از پشت با آن برخورد کرد، زيرا شايد رانندە‌ی انسانی بی‌احتياط آن، به جای آنکه جلوی خود را نگاه کند، مسحور اسرار هستی بود. اگر هر دو وسيلە‌ی نقليـه از طريـق کامپيوترهای متصل به هم هدايت می‌شدند، اين سانحه اتفاق نمی‌افتاد. در چنين شرايطی الگوريتم هدايت کننده می‌توانست موقعيت و قصد هر دو وسيلە‌ی نقليه در راه را بازشناسی کند و اجازه ندهد تا عروسک‌هايش با هم تصادم کنند. يک چنين نظامی می‌توانست در وقت، هزينه و جان انسان‌ها صرفه جويی بسياری کند. اما همزمان انسان‌ها را از تجربۀ رانندگی کردن و نيز از ده‌ها ميليون موقعيت کاری محروم کند.

مهم‌ترين معضل اقتصاد قرن بيست و يکم می‌تواند اين باشد که با انبوه توده‌های زائد چه کند. در جايی که الگوريتم‌های فوق هوشمند فاقد هشياری قادرند تقريبا هر کاری را بهتر انجام دهند، انسان‌های دارای هشياری به چه کار خواهند آمد؟

در حقيقت جايگزين کردن انسان‌ها با الگوريتم‌های کامپيوتری به مرور زمان آسان‌تر و آسان‌تر می‌شود، نه تنها به اين دليل که الگوريتم‌ها هوشمندانه تر عمل می‌کنند، بلکه همچنين از اين رو که فعاليت‌های انسـانی تخصصی‌تر و حرفه‌ای‌تر می‌شوند.

 

 

قبل از این که موضوع همیشه باز پرونده آگاهی را برای خود ببندم دوست داشتم از دیدگاه دو انسان دیگر صحبت کنم و آن‌ها را در اینجا منتشر کنم تا کلکسیون افراد صحاب منسک در این زمینه کمی کامل‌تر شود.

صحبت را با اشاره به دیوید چالمز (David Chalmers) ادامه می‌دهم، او در رساله The Conscious Mind آگاهی را به مثابه پخش دائمی یک فیلم یا نمایش چند بعدی می‌داند، فیلمی که دارای احساسات، خاطرات و … است، هر یک از ما در قلب این نمایشیم.

این فیلم جریان فکری آگاهانه شما است و ما از این افکار بدون واسطه مطلع هستیم، بدون هوشیاری و آگاهی هیچ چیز نمی‌تواند در زندگی‌هایمان معنا و ارزشی داشته باشد (البته با فرض این که انسان علاوه بر ماشین ابزار ساز، تنها ماشین معنا ساز هم هست میشود گفت هوشیاری و آگاهی چیزی ساخته شده بر پایه توهم است).

چالمز می‌خواهد آگاهی را وارد حیطه علم کند تا معیاری مناسب برای جامعیت دادن تحقیقاتش بر همگان باشد، چیزی قابل استناد برای تمامی انسان‌ها چرا که عده‌ای بر این باورند که علم نمی‌تواند هوشیاری ذهن را مورد وارسی قرار دهد چرا که علم ذاتا امری عینی است و هوشیاری ذهن ذاتا امری درونی و ذهنی است که البته این نوع نگاه را آنتونیو دماسیو (که در ادامه راجب او می‌گوییم) هم رد می‌کند چرا که این دیدگاه صرفا بر پایه نبود ابزار مناسب می‌تواند شکل گیرد.

با برسی تاریخ، انسان تنها با ادبیات و فلسفه به سراغ موضوع هوشیاری و آگاهی رفته اما در 20 سال اخیر داشمندان زیادی نظیر فرانسیس کریک (Francis Crick) و فزیکدانانی نظیر راجرز پنروز (Roger Penrose) با علم به سراغ جعبه گشایی از این مغوله همیشه مبهم رفته‌اند.

یکی از مسائلی که او بیان می‌کند مسئله سهل در آگاهی (Easy problems) پرسش از برخی چگونگی هاست که می‌دانیم نتیجه منطقی برخی عملکردها و ساختارها، ما را به آن خواهند رساند. همانطور که می‌دانیم نتیجه منطقی برخی ساختارهای آب و هوایی، طوفان است یا نتیجه برخی ساختارهای مکانیکی منجر به کار کردن یک ساعت عقربه‌ای می‌شود، پس می‌توان پاسخ‌هایی به پرسش‌هایی که به مسئله سهل آگاهی می‌پردازند نیز نائل آمد. پرسش هایی نظیر این که پروسه تحلیل اطلاعات در مغز چگونه است؟ یا پرسش از مبانی عصبی افکار و هیجانات انسانی. او در این بخش از نوشته می‌گوید با فرض پاسخ به همه پرسش‌ها از چگونگی عملکردهای ذهنی، باز یک سوال ثابت باقی می‌ماند و آن پرسش از علت مجاورت عملکردهای روانی و تجربه است. به عبارت دیگر مسئله دشوار (hard problem) اینجاست که چرا و چگونه فرایندهای ذهنی با تجربه همراه می‌شوند؟ برای مثال فرض کنید که می‌پرسیم چرا پردازش عصبی و فعل و انفعالات روانی در مغز باید به احساس گرسنگی منجر شود؟ و چرا به احساس دیگری مانند احساس تشنگی منجر نمی‌شود؟ انسان میداند هوشیار است اما نمی‌داند چگونه.

چالمز دو به گفته خودش ترویج کننده دو ایده دیوانه وار است، ابتدا این که هوشیاری امری بنیادی است، جزء بنیادی سازنده طبیعت و قوانین آن، قوانینی که هوشیاری را با دیگر عناصر بنیادی مرتبط می‌کند، عناصری نظیر فضا، زمان و جرم (بگانم تفاوت نگاهش را با دنت درک کرده باشید).

دیگر این که هوشیاری شاید (برایم جالب بود که با این قاطعیت نظرش را همراه کلمه شاید به کار می‌برد) جهانی باشد، به گفته او هر سیستمی می‌تواند دارای سطحی از هوشیاری باشد.

او هوشیاری را به توانایی پردازش اطلاعات مرتبط می‌کند و می‌گوید هر کجا فرآیند پردازش اطلاعات صورت گیرد یعنی هوشیاری هم هست.

 

 

همانطور که در مطلب بالا اسمش را آوردم، فرد بعدی که می‌خواهم از اندیشه‌هایش بگویم آنتونیو دماسیو (Antonio Damasio) نویسنده کتاب Feeling & Knowing: Making Minds Conscious است.

او به مقوله خواب اشاره می‌کند که ذهن انسان با بیدار شدن آگاهی خود را بدست می‌آورد (به دلیل فعالیت نداشتن ذهن در خواب).

او با دیدگاه اسکات فیتز جرالد که می‌گوید: “هر کس که هوشیاری را اختراع کرده به اندازه کافی دلیل برای سرزنش کردنش هست.” مخالف است چرا که اگر هوشیاری نبود، شناخت دنیا و رنج و لذت و به طور کلی انسان (به عنوان موجودی پردازش‌گر) هم نمی‌توانست باشد.

قبل از پرداختن به آگاهی بهتر است از دید او به تعریف ذهن و خویشتن بپردازیم. به تعبیر او ذهن جریانی از تصاویر ذهنی است (تصاویر صوتی و تصویری و …) اما ما نمایش دهند منفعل تصاویر صوتی و … نیستیم بلکه دارای یک خویشتن هستیم، یک من، که در حال حاضر به صورت اتوماتیک در ذهن حضور دارد، ذهنی که مالک آن خودمانیم. این من شامل احساساتی است که تنها تو تجربه‌اش می‌کنی.

او به بیان دو سوال مهم می‌پردازد:

1- ذهن چگونه داخل مغز ما قرار دارد؟

2- این خویشتن چگونه ساخته شده است؟

در پاسخ به سوال اول نیاز است نقشه های عصبی/نورونی بسازیم که در آن رابطه بین شبکه نورون‌ها و چینش مکانی فعالیت آن‌ها مشخص باشد. اگر بخواهیم با مفهوم آنولوژی پیش رویم می‌توانیم بگوییم هر یک از نورون‌ها همانند یک پیکسل از یک تصویر کامل اند، مجموع این پیکسل‌ها یک تصویر کاملی از ذهن ما می‌سازند که برای هر یک به تنهایی نمی‌توان این تصویر (حتی کوچک ترین بخش آن) را متصور شد، چیزی که به آن ویژگی‌های سطح بالا یا پدیدار شونده گویند. ما علاوه بر ساختن نقشه‌های بصری، نقشه‌های شنیداری و … می‌سازیم.

جالب این است که با تغییر رابطه شبکه نورونی و چینش مکانی فعالیت آن‌ها تصویر ذهنی هم تغییر می‌کند.

در پاسخ به سوال دوم ما از قسمت‌های داخلی بدن نقشه‌های مغزی تولید می‌کنیم و از اون‌ها به عنوان مرجع برای تمامی نقشه‌ها استفاده می‌کنیم، ما همیشه مرجعی نهفته به نام من یا خویشتن در پردازش‌هایمان داریم، ما تنها دارنده یک بدن هستیم، سیستمی که دوام و استمرار ما را تضمین می‌کند.

او در ادامه اشاره می‌کند که اگر بین کورتکس (Cerebral Cortex) و ساقه مغز (Brainstem) ارتباطی وجود نداشته باشد دیگر یک ذهن هوشیار نخواهیم داشت که البته با این دیدگاه از آنجایی که این قسمت از مغز (ساقه مغز) بین ما و سایر مهره داران مشترک است احتمال آنکه آن‌ها هم دارای هوشیاری باشند افزایش می‌یابد اما این هوشیاری در آن‌ها به دلیل نداشتن بخش کورتکس کامل (لفظ کامل بودن برایم زیاد قابل تفهیم نبود) نیست.

سه سطح از خویشتن وجود دارد: خویشتن دلالتی (Proto Self)، خویشتن ذاتی (Core Self) و خویشتن شرح حالی (Autobiographical Self). در خوشتن دلالتی و ذاتی که بیشتر محصول ساقه مغز و قشرهای مغزی است، با خیلی از موجودات شریک هستیم، اما در خویشتن شرح حالی که بر پایه خاطرات گذشته و خاطرات از کارهایی که انجام داده ایم استوار است با کمی از موجودات (همانند سگ) شریک هستیم.

تنها با خویشتن شرح حالی است که میتوان زندگی گذشته با به یاد آورد و به پیش بینی آینده پرداخت، خوشتنی که از حافظه گسترده (Extended Memory)، استدلال (Reasoning)، خیال و تصور (Imagination)، ابتکار و خلاقیت (Creativity) و زبان (Language) استفاده می‌کند که حاصل آن ساخت ابزارهایی نظیر فرهنگ، دین، عدالت، تجارت، هنر، علم و تکنولوژی است.

 

 

پی‌نوشت 1: در جمعی از دوستان بودیم و صحبت پیرامون فزونی دلایل نبودن بر بودن جریان داشت و به شنیدن حرف‌های دیگران مشغول بودم که تعبیر جالب و غیر تامل برانگیز یکی از آن‌ها به گوشم خورد، این که وجودی که حاصل میلیاردها (نمی‌دانم چه تعداد) تقسیم سلولی است برگرفته از تلاش و تقلای و تمایل نهایتا یک سلول جنسی (از میان میلیاردها سلول دیگر) برای وجود داشتن است پس نمی‌توانی شکر گذار وجودیتت نباشی و نبودن را بر بودن ترجیح دهی و …
چیزی که در ذهنم در آن لحظه می‌چرخید چگونگی آگاهی قائل شدن برای یک سلول توسط او بود، اما چیزی که مهم‌تر از آگاه دانستن یک سلول است نداشتن آگاهی آن شخص از موضوعی به نام ویژگی‌های سطح بالا یا پدیدار شونده در سیستم‌های پیچیده است.

پی‌نوشت 2: متخصصان آمار و احتمال به ما می‌گفتند اگر یک میلیون میمون را بنشانی و یک میلیون ماشین تایپ به آنها بدهی و فرصت کافی در اختیارشان قرار دهی، از حاصل کار تصادفی آنها می‌تواند شکسپیر هم در بیاید.
به لطف اینترنت فهمیدیم که این ادعا درست نبوده است.
روبرت ویلنسکی – متخصص هوش مصنوعی

پی نوشت 3: پرونده این موضوع را تا مدتی که موعد آن مشخص نیست مختومه اعلام می‌کنم.

امتیازدهی به این نوشته:

0 از 0 رای

نظرات کاربران

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *